می خوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه
I WANT TO SAY I LOVE YOU
درباره ...
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لينک هاي روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازديد : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
دوباره ( )
سلام ببخشید یه مدت حسش نبود که اپ کنم ولی از این به بعد دوباره اپ می کنم
نوشته شده توسط
mohammad reza در
یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت
9:47
لطیفه های زشت ( )
اینم چند تا لطیفه به درخواست یکی از دوستان
۱. به ترکه می گن می دونی فامیلی خدا چیه؟ می گه: فکر کنم وکیلی باشه
۲.ترکه ریش بزی می ذاره دچار بحران شخصیت می شه
۳. به ترکه می گن تو با چه عرضی از کشور خارج می شی؟ می گه با عرض معذرت
۴.شوهر به زن: 3تا حیوون وحشی که با خ شروع می شه بگو؟ زن: خودت .خواهرت. خدابیامرز مادرت
۵.یه جوکه پاره میشه ترکها ازش می ریزند بیرون
۶.رشتیه بچه شو میندازه بالا میگه بگو بابا میگه اصغر اقا اکبر اقا مش قربون
۷.ترکه میميره شب اول قبرش ۶۲ نفر ميان بالا سرش، ۲ نفرشون سوال ميپرسن، ۶۰ نفر حاليش ميکنن
۱۰. به نیوتن می گن چرا از افتادن سیب تعجب نکردی؟می گه:اخه من زیر درخت گلابی بودم!!!!!!!
نوشته شده توسط
mohammad reza در
شنبه بیستم خرداد 1385 ساعت
21:32
نامه مادر گضنفر به گضنفر ( )
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت
10:28
بی لیاقتی پشت سر هم ( )
در جمهوری اسلامی معلوم نیست رهبری چه نوع اشتباهی باید مرتکب شود تا مشمول حکم عدم لیاقت گردد! و از کار خود برکنار شود؟ در هفته ای که گذشت سه بی لیاقتی از سوی رهبری و عوامل تحت امرش منجر به سه حادثه بحرانی گردید که یکی از آنها در ابعادی بزرگ و خون آلود ملتی را به عزا نشاند ...
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت
11:9
حکومت فردی و منافع ملی ( )
در حکومت هایی که به صورت بسته و فردی اداره می شوند تنوع قومی، زبانی و فرهنگی جمعیت کشور و هم چنین برابری اجتماعی، سیاسی و حاکمیت قانون که در واقع ابزارهای پیوند دهنده منافع ملی در داخل کشور به شمار می روند، به صورت واقعی پذیرفته نمی شود ...
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت
11:4
( )
همیشه از خودم می پرسیدم که تا کی می تواند هفته ای چند داستان بنویسد و مصور کند، می دیدم که چطور تمام طول هفته را به کاری سخت و طاقت فرسا می گذراند و می دانستم که وقتی چنین فشاری مداوم شد بالاخره روزی اشتباه خواهد کرد. هفته پیش مانا از بند افتاد و حالا در بند است ...
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت
11:0
( )
سلام این هم یه شعر از سهراب البته با کمی تغییر
پیشنهاد می کنم بخونید چون خیلی باحاله
نوشته شده توسط
mohammad reza در
شنبه ششم خرداد 1385 ساعت
10:56
( )
واقعا که
بابا یکی به من بگه شما بیننده محترم چرا یادت می ره نظر بدی / اخه چرا
لتفا از این به بعد نظر یادتون نره
نوشته شده توسط
mohammad reza در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت
18:0
کاش ( )
کاش مي دانستم کجايي
کاش مي دانستیم کجاييم
شايد آنجا که کاروان کين دخمه زده است
يا آنجا که عشيره ی عشق چادر زده است
آنجا که يغما پرهيز مي کند از ياوه ها
يا آنجا که آسمانخراش ها قحط کرده اند نور و خاک را
آنجا که حجاب ها دريده مي شوند با دلارها.
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت
10:48
خالق ( )
اما، ولي، من بودم
آري ، همه را من بودم:
منم خالق تو اي فصل وداع
منم خالق تو اي خير مدام
منم خالق تو اي عشق مهيب
منم خالق تو اي جنگ صليب
منم خالق تو اي عقل سليم
آري من بودم خالقت اي واژه
خالقت اي ژوپيتر، من بودم.
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت
10:46
خانه دوست ( )
در اين ديار حيرت
ما همه حيرانيم ،
همه سرگردانيم
و سر
گردانيم.
راستی!
"خانهی دوست کجاست؟"
پای اسب خستگیمان
هر چند
به خار بيابان تاول میترکاند
اما
همچنان
سرگشته و حيران
جرم دانستن را
میدهيم تاوان.
میگويند
نزديک خانهی دوست باغیست
که قمری خانه دارد
ولی
کو کو ؟
سر گردانم
اما
نبينم سپيداری
هرچه سر
میگردانم.
شايد بهتر است بخوابم.
و من دل به تاريکی میسپارم
و تسليم خواب بیخوابم میشوم.
پلکهای خسته پا از راه دراز را
رخصت نشستن میدهم ؛
شايد رهگذری
دست به شانهام زد و گفت
خانهی دوست کجاست.
نوشته شده توسط
mohammad reza در
دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت
10:41
تن ( )
تن من زخمی تر از چشمهای تو
دل من وحشی تر از نگاه تو
من آخر شکستنم حتی با مرحم دستهای تو
خورده پاره هام درست نشد،حتی با وصلهء بوسه های تو
برو ، اين زخم دلم مال خودم،عشق تو هم مال خودت.
من نميگم هوسه
من نميگم مال همون يک نفسه
دل من عشق نميخواد
آخه عشقم ديگه من را نميخواد.
کاروان داره ميره بذار برم
دل من داره ميره؛خودم نرم؟
نوشته شده توسط
mohammad reza در
دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت
10:39
شعری از فروغ ( )
سلام از اونجایی که من اشعار فروغ رو خیلی دوست دارم این بار هم یه شعر دیگه از اون رو برای شما می زارم امید وارم خوشتون بیاد ضمنا نظر یادتون نره
عاشقانه
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگيها كرده پاك
اي تپشهاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزارها سرشارتر
اي ز زرين شاخهها پربارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اين دل تنگ من و اين بار نور ؟
هاي هوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نميانگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينهها
سينه الودن به چرك كينهها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينهام را آب تو
بستر رگهام را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزهزاران تنم
آه، اي روشن طلوع بيغروب
آفتاب سرزمينهاي جنوب
آه، آه اي از سحر شادابتر
از بهاران تازهتر سيرابتر
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينهام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم
حيف از آن عمري كه با «من» زيستم
اي لبانم بوسهگاه بوسهات
خيره چشمانم به راه بوسهات
اي تشنجهاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه... ميخواهم كه بشكافم ز هم
همچو ابري اشك ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمههاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لاي سحر بار
گاهوار كودكان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزههاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
اي مرا با شور شعر آميخته
اينهمه اتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي
نوشته شده توسط
mohammad reza در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت
9:14
حسرت ( )
هرچند كه يكروز خوش از عمر نديديم
هر روز دگر حسرت آن روز كشيديم
تنها نه ز سستي هنري سرنزد از ما
در بيهنري نيز به جايي نرسيديم
آزادي ما دام گرفتاري ما بود
از بهر فقس بود گر از بند پريديم
پيري به رخ ما خط از آن روي كشيدهست
تا خواني از اين خط كه ز دنيا چه كشيديم
صبح دگري خواست شب نيستي ما
دردا كه پس از مرگ هم آرام نديديم
تنها نه بريديم از دوستي خلق
كز دوستي خويش هم اميد بريديم
نوشته شده توسط
mohammad reza در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت
9:11
شانه های تو ( )
وقتي كه شانه هايم
در زير بار حادثه ميخواست بشكند
يك لحظه از خاطر پريشان من گذشت
" بر شانه هاي تو "
بر شانههاي تو
ميشد اگر سري بگـذارم
و اين بغض درد را
از تنگـناي سينه برآرم به هاي هاي
آن جان پناه مهر
شايد كه ميتوانست
از بار اين مصيبت سنگـين آسودهام كند./
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت
10:3
بانوی افتاب ( )
چشمهايت
روياي كودكيام بود
و نگاهت؛
اريب و خيس،
باران لحظههاي دلتنگيام
دوستت دارم
و تو قرنهاست اين را ميداني
و باز...
نميدانم
از چشمهايت بگويم
از دستهايت
يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب ميبخشد
نميدانم
چرا از يادم نميروي!؟
اينگونه تلخ نگاهم مكن
اين دستهاي خالي
ميراث اجدادي من است
و اين زمين نفرين شده؛
زادگاهم
و اين زبان ناگشوده؛
زبان مادريام
من راز اين بغضها را
سالهاست كه ميگريم
و پشت هالههاي غبارآلودت خيسم.
بانو به چه مينازم
به تقدست و يا به تاريخم
تقدست را هر روز
شاعران قومم مينويسند
بيآنكه بخوانند
و تاريخم سالهاست كه زير آوار سكوت مدفون است
و با هر زلزله مدفونتر ميشود
بعد از تو
اين سروهاي بيخاصيت هميشه سبز
اين آسمان ويران و نانجيب
و اين عروسكان كاغذي
اذيتم ميكند
كجاي كاري بانو
آفتاب را از نگاهم دزديدند
من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم
با نور ماه زندگي كردم
و اكنون اين ماهي كوچك
در تنگ خاطراتم نميرقصد
بعد از تو
آنقدر با شب بودم
كه نور چشمهايم خاموش شد
و آنقدر اسمت را گريستم
كه نامم فراموشم شد
بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را
به كودكان كوچهمان گفتم
كه اكنون نميتوانم از كوچه بگذرم
چرا از ياد كودكان كوچهمان نميروي
من قصههاي مادربزرگم را گوش كردم
من معصوميت مردمانم را فهميدم
حتي شعر ديروزم فراموشم شد
اما تو چرا از يادم نميروي
و من...
با اين زبان زنجيري
هنوز هم كه هنوز است
داد ميزنم
بانو!
بانوي سرزمين آفتاب
دوستت دارم.
نوشته شده توسط
mohammad reza در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت
10:2
ارزش انسان [حمید مصدق] ( )
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
نوشته شده توسط
mohammad reza در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت
18:24
ندای اغاز ( )
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيهها ميگذرد...
و نسيم خنك از حاشيه سبز پتو
خواب مرا ميروبد.
بايد امشب بروم...
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم ؛
حرفي از جنس زمان نشنيدم...
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت...
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد؛
وقتي از پنجره ميبينم حوري - دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب ترين نارون روي زمين... فقه ميخواند.
بايد امشب بروم...
بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد...
بردارم ؛
و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست ؛
" رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخوند "
بايد امشب بروم.... بايد امشب بروم....
نوشته شده توسط
mohammad reza در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت
18:23
بگو کجاست ( )
اي مرغ آفتاب،
زنداني ديار شب جاودانيام
يك روز از دريچهي زندان من بتاب!
ميخواستم به دامن اين دشت چون درخت،
بي وحشت از تبر!
در دامن نسيم سحر غنچه وا كنم،
با دستهاي بر شده تا آسمان پاك...
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم.
گنجشكها به شانهي من نغمه سر دهند،
سرسبز و استوار، گلافشان و سربلند
اين دشت غمزدهي خشك را باصفا كنم
اي مرغ آفتاب!
از صدهزار غنچه نيز.. يكي وا نشد
دست نسيم با دست من آشنا نشد
گنجشكها دگر نگذشتند از اين ديار...
وان برگهاي رنگين، پژمرد در غبار
وين دشت خشك و غمگين..
افسرد بيبهار
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد...
آزاد و شاد، پاي به هر جا توان نهاد
گنجشك پر شكستهي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور،
شايد به يك درخت رسم...
نغمه سر دهم...
من بيقرار و تشنهي پروازم...
تا خود كجا رسم به همآوازم...
اما بگو كجاست...
آنجا - كه زير بال تو - در عالم وجود...
يكدم به كام دل...
اشكي توان فشاند...
شعري توان سرود؟
نوشته شده توسط
mohammad reza در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت
18:22
بوسه ( )
لبم از بوسهءفريادی
که وا نکرده ام
سرخ ميشود
طنين فرياد تمام حنجره ها را
به سينه داغ ميزنم
نوشته شده توسط
mohammad reza در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت
12:16
شعر ميچکد ( )
انگشتانم را مرور ميکنم
چند تاول زمخت با دو لکه سياه
جای خالی ...سه نقطه احساس ميشود
و مانند حضور گردبادی در تلاطم کوير
بطنم از سکوت صاعقه ای جوشان است
زندگی
تنفس تبدار مرگ
گريزی نيست
زير تمام علائم جهان ممنوع ميشويم
و جای ستارگان خاليست
بيرون در نسلی دمارشان را درآورده اند
هاج و واج ساده نيست خيره شدن
و مثل حس گنگ مفهوم هرز علف
عادتم گيج ميشود
امروز روز عاشقان آفتابی است
نمادی از ساطور و سينه های بريده آويخته روی پيشانی شهر
هاج و واج ساده نيست خيره شدن...
نوشته شده توسط
mohammad reza در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت
12:16
مطالب پيشين
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by mohammad-alex20036 |